خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
darya abee
آرشیو وبلاگ
آذر ٩٠
امرداد ٩٠
شهریور ۸٩
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
دی ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
دی ۸۱
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
>افلاطون گفته روح دایره است
>من دایره های روحم را کشف کردم
>5 دایره دور روحم کشیدم
>
>و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم
>
>
>=========================
>در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند
>و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
>نام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم
>========================
>همه ی ما دلمون می خواد
>که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم
>و گاهی اوقات نداریم
>گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران روی
>ما می گذارند بستگی دارد
>اونایی که در دایره آخر هستند سعی می کنند
>اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن
>=========================
>نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد
>گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود
>حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی
>در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
>ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
>یا شاید باعث شود وجودت که تو را ((تو )) می کند از دست بدهی
>======================
>گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
>به همین دلیل بسیار مهم است
>افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند
>حتی گاهی بیش تر از آن چه که
>خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی
>=========================
>در مواجه با افراد از خودت بپرس
>این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ..
>در کنار او می توانم خودم باشم؟
>بااو می توانم رو راست باشم؟
>میتوانم به او هر چه می خواهم بگویم؟
>در کنار او احساس راحتی می کنم؟
>وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟
>و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟
>وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟
>آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟
>==========================
>فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است .. نه پیش داوری
>پس با خودت رو راست باش
>با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن
>خودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هر
>روز اوقاتی را می گذرانی
>باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
>=========================
>دردایره اولافرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
>حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
>ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
>از خودت بپرس
>در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم
>آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
>با این افراد قدرتمندی .......
>ارزش ها ی مشترک با آنها داری
>دوستانی خارق العاده
>=========================
>دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنند
>مربیان ..آموزگاران
>و شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبند
>بیرون رفتن و خندیدن
>چیزی به تو اضافه نمی کنند
>.ولی در عین حال هم باعث نمی شوند
>که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
>=========================
>دایره سوم همکارانت و اقوامت هستند
>و شاید هم آدمهای خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکی
>در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
>و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستی
>هیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنی
>به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
>افراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان با تو هستند و لاغیر
>=============================
>دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست
>آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
>افراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستد
>حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دو را دور با آن در ارتباطی
>افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ..
>در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
>و وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی
>=====================
>دایره آخرجای دورترین افراد است
>جای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند ..تحقیرت کرده اند
>کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند و
>احساسات زجر آوری را با آنها تجربه میکنی .
>*****************
>خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردی
>اجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارند
>مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند
>نگذار کسی اولویت زندگی تو باشه
>وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی اونی...
>یک رابطه بهترین حالتش وقتیه دو طرف در تعادل باشن.
>
>هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن
>چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،
>و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه.
>
>وقتی دائم میگی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمیشی.
>وقتی دائم میگی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
>وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی، اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد.
>وقتی صبح از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم.
>برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
>یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.
>انتخاب با خودته...
>
>ما کسایی که به فکرمون هستن رو نگران می کنیم... به گریه می اندازیم.
>و گریه می کنیم برای کسایی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستن.
>این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.
>
>اگه این رو بفهمی،
>هیچوقت برای تغییر دیر نیست
یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ،
خودش سایه ای ندارد .
یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .
یادمان باشد که : در حرکت همیشه افق های تازه هست .
یادمان باشد که : دست به کاری نزنیم که نتوانیم آنرا برای دیگران تعریف کنیم.
یادمان باشد که : آنها که دوستشان می داریم
می توانند دوستمان نداشته باشند.
یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، دلی نو بخریم .
یادمان باشد که : فرار ، راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن ، نه آزادی .
یادمان باشد که : باور هایمان شاید دروغ باشند .
یادمان باشد که : لبخندمان را توى آیینه جا نگذاریم .
یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته
دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .
یادمان باشد که : لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی
من هم برایت عزیز باشم .
یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنیم
ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودمان نباشد !
یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !
یادمان باشد که : اندک است تنهایی ما در مقایسه با تنهایی خورشید .
یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .
یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .
یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم !
یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !
یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم
هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست !
یادمان باشد که : لازم است
گاهی با خودم رو راست تر از این باشیم که هستیم .
یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند
هر کسی سهم خودش را می آفریند.
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست !
یادمان باشد که : پیشترها چیزهایی برایمان مهم بودند
که حالا دیگر مهم نیستند .
یادمان باشد که : آنچه امروز برایمان مهم است ، فردا نخواهد بود .
یادمان باشد که : نیازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم !
یادمان باشد که : من از این به بعد هستم ، نه تا به حال !
یادمان باشد که : هرگر به تمامی ناامید نمی شوی
اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد.
یادمان باشد که : گاهی مجبور است
برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .
یادمان باشد که : دل های نازک ، با یک نگاه هم ، ممکن است بشکنند .
یادمان باشد که : به جز خاطره ای ، هیچ نمی ماند .
یادمان باشد که : انبار مهمات منتظر ِ تنها یک جرقه است !
یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ! گاهی بر می گردد ، گاهی نه !
یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .
یادمان باشد که : همیشه چند قدم آخر است
که سخت ترین قسمت راه است .
یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .
یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه !
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .
یادمان باشد که : با یک مطلب در مورد کسی قضاوت نکنیم
حتی اگر با آن مطلب مخالف بودیم !
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠ - darya abee
نه مرادم نه مریدم نه پیامم نه کلامم نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم چُنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.... گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویــم تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی خودِ تو جان جهانی گر نهانـی و عیانـی تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩ - darya abee
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دولباس
هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشید
خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به
آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى
کوچک آنهاافتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود
گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعدیک فنجان
شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیرچشمى
دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعدپرسید:
«ببخشین خانم! شما پولدارین»؟
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون
ونعلبکى اش به هم مى خوره»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان
شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به
رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب
زمینى،آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به
هم مى آمدند.صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق
نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همانجا
نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم
پيام هاي ديگران () link شنبه ٥ دی ،۱۳۸۸ - darya abee
خسته ام از حرف سکوت
خسته ام از هر واژه که با تنهایی همرا ه است
می خواهم نقطه بگذارم در پایان همه این جملات
شاید باز نتوانم
اما من پر از فردایم
من مقلوب دیروز نخواهم شد
گوشه اتاق کز نخواهم نشست به امید خاطره
بار دیگر از نو آغاز خواهم کرد وصف تنهایی را
من پر از فردایم
در افق فردایم انتظار جایی ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
به دنبال دری به سوی امید
دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر میکردند سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزیز، ما راهبان نباید به زنان نزدیک شویم. تماس با آنها برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی. راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و آن را رها نمیکنی
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۸ - darya abee
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
- اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
- دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
- و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
- اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
- اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
- و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
.
.
.
.
.
.
.
لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اونی هستم که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.
در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی میکرد که سالها بچهدار نمیشد.او
نذر کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان
اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یک شیرینی فروش
ایتالیائی وارد مغازه شد... پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد،
آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش
را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم
در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست
حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست
مغازهاش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل
فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان
آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای
آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، با چه منظرهای روبروشد؟
فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.
. جواب در زیر
.
.
.
.
.
...
..
..
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده
بودند و غر میزدند که پس این مردک چرا مغازهاش را باز نمیکند
